سيد محمد باقر برقعى
281
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
در شوكت پست عطش اينك ، پيچيده بوى دستِ سبزى * دستى : اهورايىترين احساس ، دستِ وفاىِ پارهپاره طلسم شيوهء چشم تو از شعشعهء ناز تُهىست * نَفَست از نفس آبى پرواز تهىست از ازل در نفس سنگ وزيدهست دلت * و خيالت ز تب شرقى پرواز تهىست كاغذى هست دلت فخر شقايق مفروش * روح زندانىات از پنجرهء باز تهىست حسّ مبهوت نگاه تو طلسميست عجيب * كه ز بختِ بدت از گرمىِ اعجاز تهىست تو به اتمام رسيدى ، همه دلها گفتند * قلب تو از تپش خندهء آغاز تهىست غربتِ ترديد در دشتِ خطر يك دل بىباك نماندهست * دل خاك شدهست و اثر از خاك نماندهست اين رعشهء كفر است كه دارى تبِ مستى * در عشق تو و در نَفس تاك نماندهست سنگىصفتانيم و طلبكار زمين . . . آه ! * در باور ما ردّى از افلاك نماندهست افسوس ! كه جاى تپش خاطرهها نيز * در مسلخِ اين سينهء صد چاك نماندهست ما را بهل اى دوست ! كه در غربت ترديد * مانديم و دگر قدرت امساك نماندهست